خرید بک لینک
دلم میخواد.. دخترونه فکر کنم.. مثلا اینکه.. چون دیدی من عکس ندارم.. توام عکست رو برداشتی.... مثلا اینکه تو هر شب خواب من رو میبینی.. مثل منی که هر شب دارم خواب تو رو میبینم.. مثلا اینکه بابت اینکه چهارشنبه رفتم.. و تو اونجوری باهام رفتار کردی.. پنجشنبه حالت خوب نبود که بری.. خیلی خود خواهم نه؟ خب دوستت دارم.. خب دلم برات.. تنگ شده.. + تاريخ جمعه سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:54 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 15:32

همدانی.. همدانی.. همدانی.. هر هفته میری همدان پس نه؟ پس باید قبول کنم که برگشتی به سارا؟ ولی آخه شایان.. حرفای خودت چیزای دیگهای بود.. مگه حرفِ پیرتون رو نمیگفتی.. بعد هر هفته میری همدان؟ بعد شایان.. چرا باید اوکی نکنم؟ مگه کم کاریای کردم که اینجوری میگی؟ شایان تسویه حسابه؟ شایان حال گیریه؟ لج کردنه؟ چیه؟ نمیفهمم.. دیگه نمیفهمم.. دیگه سر در نمیارم.. + تاريخ جمعه سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:2 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 15:32

چرا دقیقا وقتی که دارم فکر میکنم کاش ببینمت، از جلوم رد میشی.. و رد شدی.. از ساختمون سه اومدم بیرون، داشتم دنبال مهسا میگشتم.. از جلوی نماز خونه اومدم برم.. توی فکر تو بودم.. تو رد شدی رفتی سمت نمازخونه.. پشت سرت بعدتر اومدم.. باز دوست داشتم فکرای دخترونهی عجیب بکنم.. که باهم توی یه ساختمون بودیم.. فقط تو طبقهی پایین.. من بالا.. من نماز خوندم.. تو نمیدونم چیکار کردی.. الان باید برم امتحان بدم، تو نمیدونم کجایی، یا منتظر کیای یا بعدش کجا میری... کاش باهام حرف میزدی.. کاش دوباره تلگرامم، اسم تو is typing... میشد.. کاش برمیگشتی.. ولی الان.. حتا نمیدونم برگشتنی هستی یا نه.. نمیدونم اصلا از فکرت رد میشم یا نه... کاش تو هم منو از دور یا نزدیک

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 15:32

من نتونستم جلوی احساسم رو بگیرم.. احساسم زندهس که من زندهم.. زندهم که الان نگاه ساختمونتون میکنم.. سعی کنم چشمات رو، نگاهت رو، حالتهات رو یادم بیاد.. ارغوانی که خودت برام خوندی هم پخش میشه.. جلوی اینا رو که نمیتونی بگیری.. من رو بیشتر از هر کسی دوست داشتی و داری.. اینو گفتی.. خودت گفتی.. دیگه نداری؟ دنبال نغمهی ناخواندهت تا کجا باید برم..؟ نغمهی ناخواندهت رو بخونم؟ باد سردی داره میاد.. به سردی تو... با من... هیچکسی تو نمیشی برای من.. هیچ کسی مثل تو نیست... هیچ کسی... + تاريخ شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 15:49 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: شماره۵۶, نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 15:32

امروز.. عاطفه رو دیدم.. بغل دستی پنجم دبستانم.. یه جورایی دوستی بود ک دوستیای رو باهاش تجربه کردم که هیچ وقت تکرار نشد.. همیشه دوستش داشتم.. همیشه توی همهی این سالای بیخبری از هم، من یادش بودم، دنبالش میگشتم.. هر چند پیداش نمیکردم.. تا شب عید ۹۵، که شمارهای که ازش داشتم بعد این همه سال، اومد روی تلگرام و خودش بود و من پیام دادم و برگشت به زندگیم.. میدونستم برمیگرده.. میدونی... همیشه میگفتم، وقتی حس میکنی هنوز یه آدم کارش توی زندگیت ناتموم مونده، یه روز برمیگرده تا صفحهش رو توی دفتر زندگیت کامل کنه.. خودت گفته بودی من و تو حالا حالاها کار داریم باهم.. نمیخوام نصفه نیمه موندن رو.. نمیخوام ناتموم رها شدنش رو.. صفحهی تو هنوز توی دفتر زندگی من.. کلی خط خالی دار

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 15:32

شاید.. از بعد اینکه تصمیم گرفتی، ترمز احساست رو با من بکشی.. دیگه نباید میگفتم بیام دنبالت.. دیگه نباید منتظر تو میموندم که تو بخوای دنبال من بیای.. بدترین چیزی که میشد بشه، شده.. دیگه راهی رو مشترک کنارت طی نمیکنم... چرا بازم ب

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

گفته بودی.. هوامو داری.. ولی.. تنها چیزی که نداری هوامه.. میدونی.. وقتی عاشق میشی.. میری اون بالا بالاها.. واسه خودت خوشی.. کیف میکنی.. حال میکنی.. میرقصی.. وقتی.. مشکل به وجود میاد توی عشقت.. توی رسیدن به کسی که دوستش داری.. می

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

از بحث کردن خسته شدم.. از توضیح دادن خودم.. از ماجرایی که مالِ دو سال پیش و سال پیش دانشگاهیه خسته شدم.. از دعوا کردن و حرف شنیدن سر چیزی که گذشته و نمیتونم درستش کنم خسته شدم.. میگه فراموشم میکنه.. تا یه جایی میتونم توض

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

امروز... هیچی ننوشتم.. حتا نزدیکای مدرسه هم نیومدم که ببینمت.. ولی دائم توی ذهنم داشتم باهات حرف میزدم.. طولانیِ طولانی... یه جورِ عجیبی آرومم.. با وجودی که یه ارتباطِ دوستیم تقریبا در حال پوکیدنه و هیچ کارِ درست و حسابیای بر

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

تو هم از من خسته شدی نه؟ و حتا اگه یه درصد این امکان داشته باشه که برگردی به زندگی من.. بازم ازم خسته میشی نه؟ ینی داری دعا میکنی همهی این چهار یا پنجتا چهارشنبهای که مونده زودتر بگذره و دیگه من رو نبینی؟ آخه میدونی.. الان که به ز

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

یه ماه پیش.. بهم گفتی دوستم داری.. کنارت روی اون پل نشسته بودم.. بعد یه ماه.. ببین به کجا رسیدم.. نمیفهمم.. این یه چیزی بود بین من و تو.. چرا شبیه جنگ شده بینمون؟ میخوای ازت متنفر شم؟ میخوای چی؟ اعلام جنگ کردی؟ شایان.. م

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

وقتی دارم با یکی حرف میزنم.. دائم یادِ توام..

یادِ اینکه اگه این حرف رو به میزدم چی میشد..

یکی گفت برمیگردی.. خب برگرد..

حال نوشتن ندارم.. شاید چون.. هنوزم بغض دارم..

+ تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:52 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 17:10

صفحه بندی